يکشنبه ۱۷ آبان ۱۴۰۵
مقالات

سرمقاله روزنامه شرق/ دموکراسی و مسئولیت اخلاقی

سرمقاله روزنامه شرق/ دموکراسی و مسئولیت اخلاقی
کرمان رصد - شرق/ «دموکراسی و مسئولیت اخلاقی» عنوان سرمقاله در روزنامه شرق به قلم کیومرث اشتریان است که می‌توانید آن را در ادامه بخوانید: دموکراسی خوب است، اما می‌تواند ...
  بزرگنمايي:

کرمان رصد - شرق / «دموکراسی و مسئولیت اخلاقی» عنوان سرمقاله در روزنامه شرق به قلم کیومرث اشتریان است که می‌توانید آن را در ادامه بخوانید:
دموکراسی خوب است، اما می‌تواند پیامدهای غیراخلاقی داشته باشد. هفته گذشته حزب دونالد ترامپ در انتخابات کنگره شکست خورد. این شکست، پیروزی‌ای برای نهاد دموکراسی تلقی شد که توانسته است با ابزار صلح‌آمیز رأی، قدرت یک «سیاست‌مدار پوپولیست» را محدود کند. گفته می‌شود هنر دموکراسی آن است که امکان گردش نخبگان و به زیر کشیدن قدرتمندان را فراهم کند؛ از همین رو، انتخابات آمریکا انگیزه‌ای شد تا در مدح دموکراسی سخن رانده شود. اما آیا کسی می‌پرسد که مسئولیت «دموکراسی» در به قدرت رساندن چنین فردی چیست؟ و در برابر خون‌های ریخته‌شده توسط «منتخب دموکراسی» چه کسی مسئول است؟
اگر دموکراسی سبب شود یک جنایتکار روانی به ریاست یک دولت برگزیده شود و سپس همین دموکراسی همان شخص را از قدرت پایین بیاورد، آیا از دموکراسی تمجید می‌کنیم که او را از قدرت پایین کشیده یا آن را نفرین می‌کنیم که اساس این ظلم را بنا نهاده است؟ مسئولیت نهادی و ساختاری دموکراسی انتخاباتی در قبال پیامدهای تصمیم‌های سیاسی چیست؟
یکی از بحث‌برانگیزترین مناقشات در اندیشه سیاسی، همین بحث است که در هیاهوی شیفتگی به انتخابات گم شده است. از جان استوارت میل تا هانا آرنت و دیگران، همگی به این موضوع پرداخته‌اند و درمانی برای این درد نیافته‌اند؛ یا شاید از هیبت «شکوه انتخابات» و «حماسه رأی مردمی» نتوانسته‌اند راه‌حلی نشان دهند.
جان استوارت میل و الکسی دو توکویل گفته‌اند اکثریت مردم نیز می‌توانند به عامل استبداد تبدیل شوند. «میل» درباره کیفیت نمایندگی، مشارکت سیاسی، آموزش شهروندان، تناسب نمایندگی و خطر سلطه اکثریت بحث می‌کند. توکویل به اهمیت انجمن‌های مدنی، استقلال نهادهای محلی و قدرت جامعه مدنی در برابر تمرکز قدرت اکثریت توجه می‌کند. اما این راه‌حل‌ها مشکل عدم پاسخ‌گویی نهاد دموکراسی را حل نمی‌کنند.
به‌طور مشخص، «میل» در برابر این معضل که چگونه می‌توان این نقص بزرگ دموکراسی را برطرف کرد، حکومت نمایندگی همراه با سازوکارهای نهادی متوازن‌کننده را پیشنهاد کرده است. اما در سیاست خارجی، قاپ همه این «نهادهای متوازن‌کننده» به یک کیسه می‌رود. او این روزها را ندیده بود که دموکراسی می‌تواند در روابط بین‌الملل خون‌شویی کرده و جان هزاران هزار فلسطینی را فدای بوالهوسی‌های «دموکراسی اسرائیلی ـ آمریکایی» کند و آن را با «منافع ملی» توجیه کند؛ بلکه حتی در همایش‌های انتخاباتی نیز آن را دلپذیر جلوه دهد.
هانا آرنت به ما امکان می‌دهد میان گناه مرتکب جنایت و مسئولیت سیاسی جامعه‌ای که اقدامات آن حکومت به نامش انجام می‌شود، تمایز بگذاریم. اما این تمایز، مشکل عملیاتی دموکراسی انتخاباتی را در این تناقض حل نمی‌کند؛ چراکه امثال ترامپ و نتانیاهو در صورت شکست، شخصاً به تعطیلات خواهند رفت. اما پرسش مقدر همچنان پابرجاست: تکلیف خطاهای بزرگ آنان که بر گردن دموکراسی است، چه می‌شود؟
اگر قیمت سوخت در آمریکا پایین می‌آمد و رأی‌دهندگان باز هم دیوانه‌ای همچون ترامپ را از طریق انتخابات کنگره تأیید می‌کردند، باز هم از دموکراسی تمجید می‌کردیم و نگاهی به نقص اساسی دموکراسی و خنثی بودن آن نسبت به اخلاق و جان انسان‌ها نمی‌انداختیم؟
ممکن است یک نظام سیاسی از نظر رویه‌ای دموکراتیک باشد، ولی از نظر اخلاقی به نتایجی برسد که با بنیادی‌ترین ارزش‌های انسانی، مانند حق حیات، آزادی و عدالت، تعارض داشته باشند. معمولاً به‌محض اینکه دموکراسی، دیکتاتورها را با انتخابات از قدرت پایین می‌آورد، مسئولیت اولیه‌ای که در به قدرت رساندن یک جنایتکار داشته است، فراموش می‌شود. آیا دموکراسی می‌تواند پس از پایان دوره یک رئیس‌جمهور و برکناری او، سازوکار خود را از مسئولیت اقدامات دوران حکومتش مبرا بداند؟
راه‌حل چیست؟ آیا می‌توان روش دموکراتیک را کنار گذاشت و به راه‌حل دیگری برای طراحی رژیم سیاسی اندیشید؟ نه لزوماً. شاید بتوان با انتخابات‌های چندلایه و بعضاً بیرون از نهادهای سیاسی (مثلاً نهادهای دینی)، قدرت مخرب دموکراسی را مهار کرد؛ یعنی دموکراسی را با خود دموکراسی، اما بیرون از نهادهای سیاسی، کنترل کرد. بااین‌حال، هنوز جرئت نکرده‌ایم به راه بهتری بیندیشیم و تا اطلاع ثانوی تنها نیمه پر لیوان را می‌بینیم و فقط از دموکراسی تمجید می‌کنیم.
می‌توان نتیجه گرفت دموکراسی نیازمند نظریه‌ای انسانی است و از این حیث، الزاماً باید با یک ایدئولوژی انسانی توأم باشد تا:
اولاً، فرایندی که از طریق آن به یک فرد ستمگر قدرت می‌دهد، در قبال اقدامات آن حکومت مسئولیت داشته باشد. از آنجا که اقدامات ستمگرانه در جمعیت رأی‌دهنده گم می‌شود، باید از این وضعیت پیشگیری کرد و نهادهای اجتماعی ـ اخلاقی جدیدی برساخت.
ثانیاً، دموکراسی علاوه بر تمرکز بر فرایندهای بی‌روح، در برابر جان انسان‌ها نیز پاسخ‌گو باشد؛ چون اساساً دموکراسی یک سازوکار است و از خلأ یک ایدئولوژی اخلاقی رنج می‌برد. به همین دلیل است که دستاویز هر نخاله سیاسی می‌شود.
دموکراسی انتخاباتی به‌عنوان «بهترین شکل حکومت» همچنان می‌تواند محل مناقشه باشد. آیا از طریق انتخابات‌های تودرتو در درون نظام سیاسی، مسئله حل می‌شود یا اینکه می‌توان خارج از دایره سیاست‌مداران به چنین سازوکارهایی دست یافت؟ مثلاً نهادهای اخلاقی بین‌المللی یا حتی قدرت‌های مذهبی انتخابی؟
اما این مناقشه نیز جدی است که این راه‌حل، همان مشکل را جابه‌جا می‌کند؛ یعنی اگر خود آن نهادهای بین‌المللی و مذهبی منتخب، زمینه‌ساز توجیه جنایت باشند، آنگاه چه باید کرد؟
در هر صورت، اگر یک نظام انتخاباتی و سیاسی به‌طور مکرر زمینه قدرت‌گیری سیاست‌مدارانی را فراهم کند که تصمیم‌هایشان به بی‌عدالتی و آسیب‌های گسترده انسانی منجر می‌شود، نمی‌توان فقط به برکناری بعدی آنها افتخار کرد؛ باید سازوکارهای اجتماعی و نهادی تولیدکننده این وضعیت را نیز بررسی کرد. ارزش دموکراسی فقط در «برابری رویه‌ای» نیست. دموکراسی را نباید فقط با توانایی‌اش در برکناری حاکمان، بلکه باید با توانایی‌اش در جلوگیری از آسیب‌های جبران‌ناپذیر انسانی نیز ارزیابی کرد. ارزش و توجیه سازوکار دموکراتیک در تناقض‌های این روزهای سیاست جهانی، محل تردید و تأمل و بلکه بهت و حیرت است و بشریت را دچار افسردگی سیاسی می‌کند.
ترامپ در دام شکست راهبردی
نخست، افزایش سطح تلاش و منابع؛ یعنی حفظ هدف و راهبرد گذشته با شدت بخشیدن به فشار. در وضعیت کنونی، این انتخاب می‌تواند به معنای گسترش حملات نظامی یا تشدید فشار اقتصادی علیه ایران باشد.
دوم، تغییر راهبرد؛ یعنی حفظ هدف اصلی، اما جایگزین کردن جنگ مستقیم با مذاکره، بازدارندگی یا ابزارهای دیگر.
سوم، بازتعریف مسئله؛ یعنی پذیرش اینکه مقاومت ایران صرفاً حاصل ناکافی بودن فشار نیست و محاسبات امنیتی و سیاسی طرف مقابل باید دوباره فهمیده شود.
چهارم، تغییر هدف؛ یعنی صرف‌نظر کردن از برخی مطالبات حداکثری و پذیرش توافقی محدودتر برای پایان جنگ.
این چهار سطح، مراحل الزامی و پیاپی نیستند، بلکه چهار نوع واکنش به ناکامی‌اند. اهمیت این مدل در آن است که نشان می‌دهد دولت‌ها ممکن است پیش از تغییر راهبرد یا هدف، بارها به افزایش فشار متوسل شوند.
در این میان، خطر اصلی آن چیزی است که در ادبیات تصمیم‌گیری «تشدید تعهد» نامیده می‌شود؛ به این معنا که تصمیم‌گیر به‌جای آنکه از نتایج نامطلوب برای بازبینی فرضیات خود استفاده کند، هزینه‌های گذشته را دلیلی برای ادامه همان مسیر می‌داند. در چنین وضعیتی، پذیرش ناکامی دشوارتر از ادامه جنگ می‌شود. تصمیم‌گیر می‌کوشد با هزینه‌ای تازه، هزینه‌های گذشته را توجیه کند، بی‌آنکه روشن باشد نتیجه متفاوتی به دست خواهد آمد.
ترامپ اکنون در معرض همین خطر قرار دارد. او همچنان از تصمیم آغاز جنگ دفاع می‌کند و در شیوه سیاست خارجی‌اش، تهدید نظامی و فشار اقتصادی اغلب ابزارهایی برای دستیابی به توافقی هستند که بتوان آن را پیروزی معرفی کرد.
نظریه چشم‌انداز کانمن و تورسکی نشان می‌دهد تصمیم‌گیرانی که موقعیت خود را در قلمرو زیان تعریف می‌کنند، در برخی شرایط آمادگی بیشتری برای پذیرش خطر دارند. این نظریه رفتار ترامپ را پیش‌بینی نمی‌کند، اما سازوکار احتمالی تصمیم او را توضیح می‌دهد. رئیس‌جمهوری که پس از ماه‌ها جنگ و شکست انتخاباتی ناچار به دفاع از کارنامه خود است، ممکن است پذیرش توافقی محدود را پرهزینه‌تر از انجام عملیاتی تازه بداند.
بااین‌همه، شکست می‌تواند به تغییر مسیر نیز بینجامد. جنگی که به نارضایتی رأی‌دهندگان دامن زده، الزاماً با گسترش خود اعتبار ازدست‌رفته را بازنمی‌گرداند. در واشینگتن نیز درباره ادامه جنگ اتفاق‌نظر وجود ندارد.
تجربه ویتنام نشان داد تغییر راهبرد زمانی امکان بیشتری پیدا کرد که تردید درباره پیروزی، از جامعه و رسانه‌ها فراتر رفت و به حلقه اصلی تصمیم‌گیران رسید. جانسون هنگامی تغییر مسیر داد که شماری از نزدیک‌ترین مشاورانش نیز دیگر افزایش نیرو را راه دستیابی به نتیجه مطلوب نمی‌دانستند.
اکنون پرسش تعیین‌کننده درباره ترامپ این است که آیا ناکامی جنگ و شکست انتخاباتی، باور او به کارآمدی فشار بیشتر را متزلزل خواهد کرد یا همچنان شکست را نشانه کافی نبودن فشار تفسیر می‌کند؟
برای ایران، فهم این وضعیت اهمیتی فراتر از پیش‌بینی حمله بعدی دارد. شکست راهبردی یک قدرت نظامی، الزاماً به معنای پایان خطر آن نیست؛ گاهی درست برعکس، هزینه سیاسی پذیرش ناکامی می‌تواند خطر تشدید بحران را افزایش دهد.
درعین‌حال، تحلیل تصمیم‌های آمریکا نباید جای ارزیابی دقیق هزینه‌ها، اهداف و گزینه‌های خود ایران را بگیرد. تجربه ویتنام نه اثبات می‌کند که آمریکا ناگزیر عقب خواهد نشست و نه اینکه فشار نظامی بیشتر می‌تواند ناکامی را جبران کند. درس مهم‌تر آن است که قدرت‌های بزرگ گاه پیش از پذیرش محدودیت قدرت خود، هزینه‌های سنگین‌تری بر دیگران و حتی بر خود تحمیل می‌کنند.


نظرات شما